تبليغاتX
The Fire Boy

The Fire Boy

Welcome to my blog

لحظه ديدار نزديك است !

باز من ديوانه ام !

 باز مي لرزد، دلم، دستم !

 باز گويي در جهان ديگري هستم !

آبرويم را نريزي، دل ! 

 لحظه ديدار نزديك است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:33  توسط SaMin  | 

به پاهایت بیاموز که هر راه ارزش رفتن ندارد و به روحت بیاموز که این جان ارزش ماندن ندارد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:25  توسط SaMin  | 

شاید اگه با من باشی

گرمای قلبت رو دستای سرد من بگیره...

یا گرمای دستت رو سرمای قلب من بگیره...

نمی دانم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 17:51  توسط SaMin  | 

ای وجودی که وجودم ز وجودت به وجود امد قربان وجودت که وجودم ز وجودت به وجود امده است دعایم کن

تقدیم به مادرای خوب

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:26  توسط SaMin  | 

به نام خداوند لوح قلم                                             حقیقت نگار وجود و عدم

از امروز طالب شعر و جمله های کوتاه زیبا هستیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 22:35  توسط SaMin  | 

همه لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریز گاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره آبیت پیدا نیست
و خنکای مرهمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
 بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره سرخت پیدا نیست
غبار تیره تسکینی
بر حضور وهن
ودنج رهایی
بر گریز حضور
سیاهی بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت پیدا نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:45  توسط SaMin  | 

بسوزه پدر عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:41  توسط SaMin  | 

اي خدا ......

برو تو ماشين ...خفه ........دستتا ببر بالا

اين مانتو چي؟........

اسم نشاني امضا كن..........................................اولين سو سابقه

يه بطري اب را اگه هي فشار بدي يه روزي مي پكه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:31  توسط SaMin  | 

می خواستیم بریم بیرون ولی بنزین نبود.

یکی از بچه ها تلفن زدگفت:فلانی بنزین جور کردم لیتری ۲۰۰تومان !!!!!!!!!!!!

منم رفتم یه باک زدم ..

یکی از بچهها کارت خریده۱۵۰۰۰۰تومان

ما گفتیم واسه داییم گفت من شیراز لیتری ۴۰۰ میخرم..........

 

ولی من در عجبم لیتری۲۰۰=لیتری۱۰۰ با منت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:12  توسط SaMin  | 

باسكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

شهر=ارامش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:3  توسط SaMin  | 

گفتم منو چقدر دوست داري ؟ گفت: اندازه جوهر خودکارم . گفتم خيلي نامرديه . آخه جوهر خودکارت که يه روز تموم ميشه . يه لبخندي زد و گفت: خودکارم اصلا جوهر نداره
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:1  توسط SaMin  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:27  توسط SaMin  |